قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
58
تاريخ نگارستان ( فارسى )
در شب جمعه فرستاد و او يكشنبه بمرو نزد مأمون رسيد و در روز سهشنبه سر على بن عيسى را متعاقب رسانيدند و حال آنكه مسافت دويست فرسنگ است و صاحب تاريخ آل عباس كه از معتمدان است موافق اين ذكر كرده و العهدة على الراوى و هم وى گويد كه چون خبر كشتن على بن عيسى بمحمد امين آوردند او آن لحظه بكنار دجله به شكار ماهى اشتغال داشت با قاصدى كه خبر آورده بود گفت چه محل اين حكايتهاست و حال آنكه كوثر خادم دو ماهى گرفته است و من هيچ نگرفتهام مصراع : همين باشد كمال عقل و دولت [ 78 - اعتقاد مأمون بفضل بن سهل . ] 78 من غرائب الحكايات جبرئيل بن بختيشوع از مأمون نقل كرده كه در آنوقت كه در خراسان بودم از فضل بن سهل چيزى در علوم نجوم مشاهده كردم كه عقلا را در آن حيرتست حال آنكه چون طاهر را بدفع على بن عيسى بن هامان ارسال داشتم آنچه در خزانه بود در وجه علوفهء لشكريان او صرف شد و بعد از چند روز بقيهء لشكر بواسطهء مواجب بدر خانه آغاز تشدد نمودند فضل گفت چه شود اگر لحظهء به بام برآمده بر فلان منظر برنشينى او را گفتم اين عمل در چه وصله طلب ايشان مىنشيند گفت در اينجا نكتهايست از آنجا به زير نيائى مگر خليفه روى زمين باشى من در دل خود آن را باستهزا حمل كرده بجهة تسلى خاطر او بدانجا رفتم و سفهاى قوم بنياد ناسزاگوئى كرده كار به جائى رسيد كه چند بار اراده كردم كه به زير آمده بميان ايشان روم شايد ملاحظهء آزرم نموده ترك فساد گيرند ديگر خود را از آن بازداشتم اما فضل اصلا بدان ملتفت نگشته در اسطرلابى كه بآفتاب داشت مينگريست و رجالهء لشكر قدم از جادهء ادب بيرون نهاده خواستند كه در خانه را آتش زنند من بغايت سراسيمگى ارادهء به زير رفتن كردم و در باطن بر انكار فضل اصرار داشتم فضل مرا سوگند داد كه ساعتى ديگر صبر كن و گفت واللّه فرود نيائى مگر بامر خلافت بعد از ساعتى گفت هيچ اشتر سوارى در صحرا مىبينى بتعجيل براند من بغلامان گفتم بنگرند تا اين نوع كس بنظرشان مىآيد يا نه يكى از ايشان گفت سياهى از دور ديده مىشود اما حقيقت معلوم نيست امير معزى : هايل و هامون نورد اندك خور و بسيار دور * ز آهوان برده گرو در پويه و در تاختن نزديك رسيده بعضى از لشكريان باستقبال او رفتند و او را در ميان گرفته خبر مى پرسيدند بيكبار صداى مژده از هر گوشه برآمد و او آن قاصد بود كه طاهر خبر قتل على بن عيسى با او فرستاده بود معارف آن لشكر كه آن خبر شنيدند همه بقدم اعتذار پيش آمدند و زبان بتهنيت خلافت بگشادند و من از آنجا بخاطر خوش به زير آمدم . [ 79 - مأمون و مادر فضل بن سهل . ] 79 و منها آوردهاند كه مأمون بعد از قتل فضل بن سهل كسى نزد مادرش فرستاده پيغام داد كه اگر چيزى از متروكات لائق سر كار ما